#احساس_آرام_پارت_291

سپس کمی به سمت شیرین خم شد و ادامه داد:

_خودم یادت می‌دم خانم زیبا

شیرین کمی خودش را به عقب کشید و همچنان سوالی نگاهش کرد، ریچارد دستش را بلند کرد و به سمت گوش سمت راست شیرین برد، تصمیم داشت موهایش را با سرانگشتش لمس کند شیرین بیشتر خودش را عقب کشید و با ترس نگاهش کرد که در باز شد و فرهاد با پرونده ای که در دست داشت وارد اتاق شد، سرش هنوز روی پرونده ی در دستش بود و توجهی به درون اتاق نداشت. ریچارد خونسرد خود را عقب کشید:

_ هی فرهاد اومدی؟

با صدای ریچارد فرهاد سرش را بالا آورد و در کسری از ثانیه چشم‌هایش به خون نشست، به فارسی رو به شیرین عصبی پرسید:

_ اینجا چه خبره؟!

فرهاد وقتی جوابی نشنید تکرار کرد:

_شیـــــرین؟! پرسیدم اینجا چه خبره؟!

شیرین با ترس از جای خود بلند شد و ایستاد، زبانش قفل شده بود و یارای سخن گفتن نداشت، ریچارد نگاهی به شیرین انداخت و به سمت فرهاد حرکت کرد:


romangram.com | @romangram_com