#احساس_آرام_پارت_290
_ بلــــه؟!
در به آرامی باز شد و ریچارد وارد شد، شیرین نفس راحتی کشید که شخص پشت در فرهاد نبود، ولی با لبخندی که ریچارد زد و در را پشت سرش بست دچار اضطراب و نگرانی شد و به در اتاق زل زد، ریچارد مثل این دوسه ماهی که اینجا بود با لبخندی جذاب نزدیک شیرین شد و سلام کرد:
_ سلام شیرین
شیرین که نمیخواست صمیمیتی با ریچارد داشته باشد، سرش را پایین انداخت جواب داد:
_سلام ریچارد
ریچارد با کمی این پا و اون پا کردن به کنار میز شیرین رفت و یک پایش را روی میز گذاشت و نشست دستانش را در هم قفل کرد و پرسید:
_خوبی؟ تنهایی؟ فرهاد کجاست؟!
شیرین کاملا متوجه منظور صحبت او شد ولی وانمود کرد متوجه نشده است و سوالی نگاهش کرد، ریچارد ادامه داد:
_ اوه تو بلد نیستی انگلیسی صحبت کنی، یادم نبود...
romangram.com | @romangram_com