#احساس_آرام_پارت_289
روی تختش دراز کشیده و به سقف تاریک اتاقش زل زده بود، امروز برای فرهاد خارج از شرکت کاری پیش آمد و باید بیرون میرفت، رو به شیرین با همان اخم همیشگی گفت:
_ من دارم میرم بیرون، کار واجب دارم، همینجا بمون و از اتاق هم خارج نشو، اگر کاری داشتی زنگ بزن ساسان بیاد برات انجام بده.
شیرین حرفی نزد و تنها سرش را به آرامی تکان داد، فرهاد که از صبح کمی عصبی بود و این مدت شیرین را خیلی کم حرف تر دیده بود، با این حرکت شیرین عصبی تر شد و از میان دندانهای به هم کلید شده گفت:
_زبونت رو موش خورده؟! جدیدا خیلی لال مونی میگیری...
شیرین نگاهش کرد و همچنان سکوت کرد، طبق قولی که به ساسان داده بود باید تحمل میکرد، فرهاد پوفی کشید و از جایش بلند شد، پوشه ی آبی رنگی را به دست گرفت و با نگاهی دیگر به شیرین که خیره اش شده بود از اتاق خارج شد و در را محکم بست، شیرین با صدای در چشمهایش را محکم روی هم فشار داد و زیر لب گفت:
_ چرا اینقدر سرکش شدی تو؟!
چشمانش را باز کرد و به در بسته خیره شد:
_باز رامت میکنم آقا فرهاد...
از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت و به پایین خیره شد... فرهاد از ساختمان خارج و سوار ماشینش شد و حرکت کرد، در تمام این مدت شیرین داشت نگاهش میکرد، با رفتن فرهاد روی لبه ی پنجره نشست و دستش را زیر چانه اش گرفت، کمی فکر کرد و با یاد آوری پرونده های روی میز فرهاد به سوی میزش حرکت کرد، یکی از پرونده ها را که متن آنها انگلیسی بود برداشت و پشت میزش نشست! نفس عمیقی کشید و اولین برگه را به دست گرفت و مشغول خواندن شد، وقتی کاری نداشت این تمرین خوبی برای او بود. ساعتی گذشت و شیرین فارغ از گذشت زمان هنوز مشغول تمرین و خواندن متون برگه ها بود که با صدای در با ترس چشم برداشت و بلافاصله به انگلیسی گفت:
romangram.com | @romangram_com