#احساس_آرام_پارت_288
_ میریم تو اتاق ناهار میخوریم، ساسان غذامون رو بیار تو اتاق!
هنوز قدمی برنداشته بود که ساسان بازویش را گرفت و مانع از رفتنش شد، برای اینکه شیرین متوجه نشود با زبان انگلیسی گفت:
_ تا کی میخوای از ریچارد فرار کنی؟ اون نمیتونه با زنت کار داشته باشه، زنت هم که متوجه حرفهاش نمیشه...
فرهاد نفسش را به بیرون فوت کرد و با همان زبان عصبی جواب داد:
_ الان متوجه نمیشه! بعدا چی؟
ساسان چشمهایش را روی هم فشرد و دست روی شانهی فرهاد گذاشت:
_ نگران چی هستی؟ که زنت از دستت بره؟ نترس! زنت عاقل تر از این حرفهاس
به عمد اسم شیرین را نیاورد تا او متوجه نشود، اما همین انگلیسی صحبت کردن شان شیرین را به شک انداخت! با خود فکر کرد اینطور نمیشود باید هرچه زودتر زبان آنجا را یاد میگرفت...
شیرین چند روزی بود که با خود کلنجار میرفت تا بتواند زبان آنها را یاد بگیرد، مانند نوزادی شش ماهه به دهان آنها چشم میدوخت و سعی میکرد کلمات را بفهمد، اما هر چه تلاش میکرد کمتر به نتیجه میرسید. سرانجام از ساسان خواست همانطور که خودش به او قول داده، ساسان هم قول بدهد و به او کمک کند تا زبان انگلیسی یاد بگیرد، از او خواست تا بدون اطلاع فرهاد برایش وسایل و کتب آموزشی زبان را تهیه کند. ساسان که چاره ای جز این نداشت پذیرفت و برایش تعدادی کتاب و سی دی آموزشی مهیا کرد، یک ماهی هرشب بعد از شام به سرعت در مقابل چشمان مبهوت فرهاد به اتاقش میرفت و در جواب سوال او که میپرسید: هنوز سرشبه کجا میری؟ جواب میداد خسته ام، میخوام استراحت کنم تنها ساسان میدانست او چه هدفی دارد و لبخندی مرموز میزد و به او شب بخیر میگفت، در این مدت با کمکهای پنهانی ساسان توانست به زبان مسلط شود ولی نه آنقدر که بتواند به راحتی با همه ارتباط برقرار کند، اما به راحتی متوجه ی صحبت اطرافیانش میشد و هنوز به کسی واکنش نشان نداده بود که متوجه ی این موضوع شوند.
romangram.com | @romangram_com