#احساس_آرام_پارت_287
_هیـــــع... یعنی اینقدر دندونام زشته؟! توروخدا بگو دروغ گفتی، من آبرو دارم
فرهاد که از حرکات ساسان خندهاش گرفته بود، کشوی میزش را بیرون کشید و اوراقی روی میز را داخلش قرار داد، همزمان که کشو را میبست از جا بلند شد:
_پاشو شیرین
شیرین از جا بلند شد، ساسان در را باز کرد و بیرون از اتاق منتظر آنها ایستاد. لحظهای بعد هر سه به طرف سالن غذاخوری راه افتادند. با باز کردن در سالن فرهاد چهره در هم کشید:
_ باز این پسره سر میز ما نشسته!
ساسان تلنگر زد:
_ دقت کردی الان چند روزه که فقط با ما ناهار میخوره
منظورشان ریچارد بود، در واقع از وقتی شیرین پا به شرکت گذاشته بود ریچارد خیلی سعی میکرد خود را به شیرین نزدیک کند، اما از آنجا که شیرین متوجه حرفهایش نمیشد عکس العملی نداشت و حالا ریچارد چند روزی بود که دست از صحبت کردن با شیرین برداشته بود و فقط در وقت ناهار سر میز آنها مینشست. ساسان و فرهاد از این همراهی ریچارد احساس خوشی نداشتند و از این پسر چشم آبی که از قضا چهرهای مهربان داشت، بیزار شده بودند.
نگاه هر دو به طرف شیرین کشیده شد. شیرین که سر از حرفهایشان در نمیآورد، فرهاد اخمی کرد و اول به شیرین و بعد به ساسان گفت:
romangram.com | @romangram_com