#احساس_آرام_پارت_286

فرهاد نیم نگاهی به ساعت روبه رویش انداخت به خیال اینکه حرف ساسان حقیقت ندارد پشت چشم نازک کرد ولی با دیدن عقربه ی ساعت که روی عدد دو قرار داشت دوباره به ساعت خیره شد و با تعجب گفت:

_ کی ساعت دو شد؟! اصلا متوجه نشدم...

بعد نگاهی خیره به شیرین کرد و ادامه داد:

_ تو چرا نگفتی وقت ناهاره؟! تعجب برانگیزه، یعنی گشنه ات نشده؟

شیرین نگاهش را از فرهاد گرفت و سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت، ساسان به جای شیرین و در دفاع از او تک سرفه ای کرد و گفت:

_ حتما گشنه اش شده ولی با این اخلاق گندی که تو داری هیچی نگفته، منم بودم سکوت می‌کردم تا خودت گرسنه ات بشه، بس که مزخرف تشریف داری...

بعد خودش از حرفی که زد دلش را گرفت و به شدت خندید، شیرین نگاهی به ساسان انداخت و خنده اش گرفت، فرهاد عصبانی شد و خودکارش را به سمت ساسان پرتاب کرد و گفت:

_ببند اون دهن وامونده رو، فکر کردی دندونات خیلی خوشگله که دهنتو اینجوری باز می‌کنی؟!

ساسان که با پرتاب خودکار از سمت فرهاد جاخالی داده بود، زانوهایش را به هم چسباند و با هر دو دستش جلوی دهان و دندان هایش را گرفت، با صدای خفه و گرفته از پشت دست‌هایش با ترسی ساختگی گفت:


romangram.com | @romangram_com