#احساس_آرام_پارت_283

_ می‌شه قول بدی که با فرهاد مدارا کنی؟

شیرین متعب کاملا به طرف ساسان برگشت، اما قبل از اینکه دهان باز کند ساسان گفت:

_ باور کن فرهاد اونجوری که نشون می‌ده نیست، به جرات قسم می‌خورم که خاطرت براش عزیزه، اگر هم حرفی می‌زنه برای اتفاقیه که تو گذشته براش افتاده! می‌شه خواهش کنم سر به سرش نذاری؟ اعصابش رو خورد نکنی، هر چی گفت و هر کاری کرد تحمل کنی! هوم؟ می‌شه؟

شیرین جواب ها برای ساسان داشت، اما با خود فکر کرد این خانه، خانه‌ی ساسان است و شاید دوست نداشته باشد در اینجا بحث و مشاجره‌ای صورت بگیرد، چه بسا که تا حالا هم آقایی کرده و بارها با حرف‌هایش مرهم زخم‌هایی شده بود که فرهاد بر روح شیرین وارد می‌کرد؛ شانه ای بالا انداخت و حق به جانب جواب داد:

_ آخه من که کاریش ندارم، فرهاده که...

ساسان دست‌هایش را به نشانه‌ی تایید تکان داد:

_ می‌دونم! کاملا متوجه‌ام، اما می‌خوام از این به بعد بهم قول بدید اگه اون چیزی گفت شما جوابش رو ندید. اون هم کم‌کم آتیشش سرد می‌شه و دیگه باهاتون اینجوری برخورد نمی‌کنه!

شاید حق با ساسان بود، شاید باید در مقابل فرهاد کوتاه می‌آمد، هرچند تا حالا کم در مقابلش کوتاه نیامده بود، اما...

سر تکان داد و چشم روی هم گذاشت:


romangram.com | @romangram_com