#احساس_آرام_پارت_282
ساسان از تصور بردگی شیرین خنده ای کرد، شیرین با عصبانیت به او زل زد، ساسان متوجه خشمش شد و خندهاش را فرو خورد:
_ معذرت میخوام، یه لحظه تصور کردم خندهام گرفت...
شیرین چپ چپ نگاهش کرد که ساسان جملهاش را تکرار کرد و ادامه داد:
_گفتم که معذرت میخوام، در ضمن فرهاد هم غلط کرده که تو رو برده و کلفت کنه، من اینجا چیکارهام؟ خودم هواتو دارم نترس...
وقتی فرهاد صحبت هایش را نشنیده میگرفت برای چه آنجا مانده بود؟ او باید استراحت میکرد! بنابراین پوفی کشید و راه اتاقش را در پیش گرفت، ساسان دنبالش راهی شد و گفت:
_فقط باید یه قولی به من بدی؟
شیرین که تازه وارد اتاقش شده بود برگشت و پرسید:
_چه قولی؟!
ساسان در گفتنش تردید داشت، دست در موهایش کشید و دل را به دریا زد:
romangram.com | @romangram_com