#احساس_آرام_پارت_281

_ چی‌شده؟ چرا داد می‌زنی؟!

شیرین با چشم‌هایی پر از اشک به عقب برگشت و چشم در چشم ساسان دوخت و با شدت بیشتری اشک ریخت، میان هق هق هایش گفت:

_ ازش متنفرم، می‌خواد عذابم بده، نمی‌ذاره من برگردم...

به سوی در اتاق برگشت و مشتی دیگر حواله ی در کرد و ادامه داد:

_ می‌شنوی؟! ازت متنفرم فرهاد، ازت بیزارم...

ساسان به خود جراتی داد و سر آستین تونیک شیرین را گرفت و او را به سمت خود برگرداند:

_ خیلی خوب، آروم باش، بگو ببینم چی‌شده؟!

شیرین با آستین دست دیگرش اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:

_ از این آقا بپرس فکر کرده من برده و کلفتشم که بخواد به زور منو اینجا نگه داره...


romangram.com | @romangram_com