#احساس_آرام_پارت_280
شیرین میان صحبتش پرید و ابرو بالا انداخت:
_ پس اون روزهای اول که اومده بودم چرا نگران ناامنی اینجا نبودید؟
فرهاد پوزخندی زد:
_ چون اون موقع سرکار مریض بودی، هوای بیرون برات خوب نبود. حالا که حالت خوبه، باید همراه ما بیای! با رئیس شرکت هم صحبت کردم موافقت کرده...
حالا یک هفته بود که شیرین علی رغم میلش همراه فرهاد به شرکت میرفت
در این میان ساسان سعی میکرد حداقل در محیط شرکت آن دو با هم برخورد نداشته باشند و خود را رابط کاری میان آنها کرده بود، ولی مگر میشد؟ حالا خود را بابت صحبت هایش به شیرین لعنت میکرد!
آن روز کمی دیرتر از شرکت به خانه بازگشت، چرا که میدانست شیرین از بیمارستان مرخص شده و میخواست آن دو را تنها بگذارد اما وقتی وارد خانه شد و با سکوت عجیبی مواجه شد به تصور اینکه شاید با هم برای تفریح بیرون رفته باشند، با خیالی آسوده راه بالا را پیش گرفت، اما به محض اینکه بالا رسید در جا خشک شد، شیرین وسط راهرو روبه روی اتاق در بسته ی فرهاد ایستاده بود و با هق هق مشت به در اتاق می کوبید و فریاد می زد:
_خیلی بیرحمی فرهاد، خیلی بیرحمی...
ساسان سریعا خود را به جلوی اتاق فرهاد رساند و پشت سر شیرین ایستاد کمی به جلو خم شد و نزدیک گوش شیرین با نگرانی گفت:
romangram.com | @romangram_com