#احساس_آرام_پارت_279

_ میای اونجا منشی من می‌شی

نگاه شیرین بین ساسان و فرهاد می‌چرخید، در آخر روی چهره‌ی فرهاد ثابت ماند:

_ من می‌گم زبان اینجا رو نمی‌دونم، تو می‌گی منشی؟!

فرهاد دستش را در هوا به طرف شیرین گرفت:

_ حالا من می‌گم منشی! همچین منشی‌ای که تو فکر می‌کنی نیست، کنار خودمی و بهم کمک می‌کنی. اصلا هم لزومی نداره که زبان اینجا رو بلد باشی چون غیر از خودم با کسی در ارتباط نیستی. هر چند که به نظرم باید یواش یواش یاد بگیری

شیرین با چشمانی گشاد از خشم اعتراض کرد:

_ خیلی با هم سازگاری داریم کنار همدیگه هم باشیم؟ نه! نمیام، می‌خوام برای چند ساعت هم که شده آرامش داشته باشم

نگاه دلخور فرهاد به شیرین دوخته شد، ساسان که دید ممکن است تمام صحبت‌هایش بی‌فایده شود، دخالت کرد:

_ خب می‌دونی به نظر من هم بیای شرکت بهتره، چون اینجا امنیت درست و حسابی که نداره، خدایی نکرده یه اتفاقی بیفته...


romangram.com | @romangram_com