#احساس_آرام_پارت_278
نه شیرینم! نه عزیز دلم! نه تمام زندگی من! بیرحم نیستم عشقم...
نفسش به سختی بالا آمد، دست روی سینه گذاشت و دردمندانه اعتراف کرد:
فقط میخوام مال من باشی، همین!
***
فردای روزی که شیرین از بیمارستان مرخص شد فرهاد سر میز صبحانه اعلام کرد:
_ وقتی ما دوتا سرکاریم لزومی نداره شیرین تو خونه تنها باشه. پس همراه ما به شرکت میاد
شیرین در حال تکه کردن نان بود که دستش از حرکت ایستاد و نان را روی میز انداخت:
_ شرکت بیام چیکار؟ مگه از کاراتون سر در میارم؟ زبان اینجا رو هم که نمیفهمم!
فرهاد خونسرد به شیرین نگاه کرد، جرعهای از شیر داخل لیوانش را نوشید و دور لبهایش را با زبانش تمیز کرد:
romangram.com | @romangram_com