#احساس_آرام_پارت_277

فرهاد دستش را در هوا تکان داد و به میان حرفش پرید و گفت:

_ بــــیرون...

با این حرکت فرهاد، شیرین پا به زمین کوبید:

_ چی بیرون، بیرون؟ می‌خوام حرف بزنم، می‌خوام بگم کـ...

دل فرهاد به درد آمده بود، می‌دید که چگونه شیرین عاجز در برابرش ایستاده و صحبت می‌کند، دختر عمویش را همیشه محکم دیده بود و دوست نداشت حالا اینگونه التماس کند؛ داشت کم می‌آورد و با در آغوش کشیدن شیرین فاصله‌ای نداشت، نباید این اتفاق می‌افتاد بنابراین میان صحبت شیرین دوید، دست روی شانه‌ی شیرین گذاشت و او را به سمت در برگرداند و با فشار نسبتا زیادی او را به راهرو پرتاب کرد:

_ بهت گفتم برو بیرون، الان نمی‌خوام چیزی بشنوم شیرین! شاید بعداً برای حرف‌هات وقت گذاشتم.

سپس در را محکم بست. شیرین هاج و واج از این حرکت فرهاد تند تند پلک زد و بعد از لحظه‌ای به خود آمد، مشت محکمی به در زد و فریاد کشید:

_ خیلی بی‌رحمی فرهاد، خیلی بی‌رحمی...

فرهاد از جیب شلوارش پاکت سیگارش را بیرون کشید و یک نخ از آن برداشت، پاکت را روی تخت پرت کرد و همراه فندک به بالکن رفت و سیگارش را آتش زد، روی زمین نشست و به نرده بالکن تکیه زد و همراه با پک های عمیقی که به سیگارش می‌زد بغضش ترکید و بی صدا اشک ریخت، نگاهش را به آسمان دوخت، با نگاهش دودهای سرگردان در هوا را دنبال کرد و در دل به دختر عمویش گفت:


romangram.com | @romangram_com