#احساس_آرام_پارت_276

_ نمی‌شناسمت فرهاد، نمی‌شناسمت!... خیلی عوض شدی، تو اون فرهادی نیستی که من می‌شناختم، فرهادی که همه به سرش قسم می‌خوردن...

فرهاد چرخشی به گردنش داد و دستش را پشت گردنش کشید و مجددا با پوزخندی بلند گفت:

_ نه عزیزم، من اون فرهاد نیستم، قبلا هم بهت گفتم که خیلی عوض شدم، تو منو عوض کردی...

با نگاهی نافذ مستقیم به چشمان درشت و زیبای شیرین چشم دوخت و ادامه داد:

_ درضمن این هم بهت بگم که اصلا به من اعتماد نکن، یعنی مثل سابق بهم اعتماد نداشته باش، من خیلی بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنی عوض شدم، در واقع عوضی شدم، پس خیلی مراقب خودت باش...

لب کج شده به پوزخندش را جمع کرد و پشت به شیرین ادامه داد:

_ الان هم از اتاق من برو بیرون تا یه کاری دست خودم و خودت ندادم...

دستش را به سمت در اتاقش گرفت که یعنی از اتاقم خارج شو شیرین سرش را محکم تکان داد تا به اشک‌هایی که تا پشت پلکش آمده بودند اجازه خروج ندهد، لب‌هایش را بهم فشار داد و آرام و لرزان گفت:

_ ببین فرهاد می‌دونم رفتارم درست نبوده ولی...


romangram.com | @romangram_com