#احساس_آرام_پارت_275

شیرین عصبانی شد، با خود فکر کرد یعنی ممکن است این اجازه را به او ندهد؟ از تصورش وحشت کرد! حرف‌های فرهاد او را به مرز جنون می‌کشید چرا که هیچگاه عادت نداشت پسر عمویش را اینگونه ببیند، خودش را جلو کشید و فریاد زد:

_ یعنی چی؟! این مسخره بازی‌ها چیه؟! من همین امروز می‌خوام از این کشور لعنتی خارج بشم فرهاد، همین الان این بازی‌ها رو تموم کن که اصلا حوصله موش و گربه بازی ندارم...

فرهاد سرش را چرخاند پوزخند بلندی زد:

_ هه! انگار بعد مسافت و فاصله‌ی کشورها رو فراموش کردی! همچین می‌گی همین امروز انگار من هواپیمای شخصی دارم تو رو باهاش بفرستم بری...

با اخمی وحشتناک دوباره به شیرین زل زد و ادامه داد:

_ اصلا تو چی خیال کردی؟! فکرکردی یادم می‌ره چطوری جلوی همه شخصیتمو خورد کردی...؟!

انگشت اشاره اش را رو به صورت شیرین گرفت و ادامه داد:

_نـــــه، یادم نمی‌ره... یادم نمی‌ره چطوری کوچیکم کردی، خوردم کردی، خارم کردی، تا همین بلا رو به سرت نیارم ولت نمی‌کنم، تا تو هم خورد نشی ولت نمی‌کنم بری، هر فکری تو سرته بریز بیرون و فقط به این فکر کن که قراره چه بلایی سرت بیاد، بعدش ولت می‌کنم بری، وقتی حسابی کارم باهات تموم شد می‌ذارم بری دخــــتر عمــــو...

دستش را پایین انداخت، ولی هنوز هم زل زده به چشمان شیرین با صورتی سرخ از خشم ایستاده بود، شیرین نگاه متعجب و خشمگینش را به سرتا پای فرهاد انداخت و با صدایی لرزان سرش را ناباور تکان داد:


romangram.com | @romangram_com