#احساس_آرام_پارت_274

شیرین با ذوق زده و با صدایی که شعف از آن می‌بارید گفت:

_ دستتون درد نکنه بابا، الان گوشی رو بهش می‌دم

هنوز این حرفش کامل نشده بود که فرهاد به سرعت خود را به اتاقش رساند و روی تخت نشست، شیرین نزدش آمد و گوشی را به طرفش گرفت و خود همان جا ماند تا مطمئن شود پدرش دوباره با فرهاد دست به یکی نمی‌کنند و او را فریب نمی‌دهند، ضمن اینکه به نظرش چهره‌ی فرهاد دستپاچه می‌نمود، انگار در حین دزدی مچش گرفته شده باشد چشم‌هایش گشاد شده و رنگش به سفیدی می‌گرایید! از حرف‌های فرهاد چیزی دستگیرش نمی‌شد، چرا که بعد از سلام و احوالپرسی‌ای که آن هم با دستپاچگی بود، یک کلمه را مدام تکرار می‌کرد، نمی‌توانست بفهمد پدرش چه می‌گوید که فرهاد در جوابش باشه... باشه! می‌گفت.

در آخر، وقتی ارتباط را قطع کرد لبخندی شیطانی به لب نشاند و از بالای چشم به شیرین نگاه کرد:

_ بابات گفت زودتر طلاقت بدم تا به ایران برگردی...

لبخند پهنی روی لب‌های شیرین می‌رفت که جا خوش کند، اما در نیمه راه با ادامه‌ی حرف فرهاد متوقف شد:

_ گفتم باشه، ولی از اونجایی که حق طلاق با منه، به این زودی طلاقت نمی‌دم شیرین خانم!

شیرین با شنیدن آخرین جمله فرهاد شوکه یک قدم به عقب برداشت و با چشم‌هایی گرد و دهانی باز از تعجب به او زل زد، فرهاد با لبخندی مرموز از جایش بلند شد و یک قدم به جلو برداشت، ضربه‌ی آخر را زد:

_حالا حالاها اینجا موندگاری، تا من اجازه‌ی خروج بهت ندم نمی‌تونی حتی یک قدم پات رو بیرون از اینجا بذاری...


romangram.com | @romangram_com