#احساس_آرام_پارت_273

_ بابا؟ نمی‌تونم بیشتر از این اینجا بمونم! دلم کشور خودم رو می‌خواد

آقا سعید اندکی مکث کرد و سپس پرسید:

_ درمانت چطور پیش رفته؟ می‌دونی که باید کاملا خوب بشی بعد بیای

زخم کهنه‌ی دل شیرین سر باز کرد، یادش آمد که چطور پدرش او را فریب داده و عقد فرهاد را از او پنهان کرده، یعنی می‌توانست امیدوار باشد که حالا به فرهاد بگوید او را به ایران بازگرداند؟ بعید می‌دانست! با این حال نفس صدا داری کشید:

_ تا اینجای درمانم که خوب پیش رفته، بقیه‌اش رو می‌تونم تو همون ایران پی‌گیری کنم...

لحظه‌ای مکث و سوال خود را با لحنی مظلوم پرسید:

_ با فرهاد صحبت می‌کنید؟

آقا سعید آه کشید:

_ باشه دخترم، گوشی رو به فرهاد بده


romangram.com | @romangram_com