#احساس_آرام_پارت_272

_ چـــشم، بانوی من، شما امر کن، به روی دیده!

شیرین این حرکتش را به حساب تمسخر گذاشت و اشک در چشمانش حلقه زد، لحظه‌ای فرهاد هاج و واج نگاهش می‌کرد! دلیل این بغض شیرین را نمی‌فهمید، با سرعت خود را به شیرین رساند اما قبل از اینکه به او برسد، شیرین از او رو برگرداند و راه افتاد.

فرهاد با قدم‌های بلند خود را به در رساند و آن را باز کرد، منتظر ماند تا شیرین وارد شود. شیرین به محض اینکه وارد شد راه بالا را به سرعت طی کرد و به اتاقش رفت، ساک را روی زمین کوبید و تا خواست در دل غر زده و بد و بیراه نثار فرهاد کند با در باز کمدش مواجه شد، لحظه‌ای با بهت به در کمد خیره شد! چرا این در باید باز باشد؟! با شخصیت ساسان که جور در نمی‌آمد، پس کار، کار فرهاد بود! دیگر نباید در مقابلش سکوت می‌کرد، قرار به ماندنش نبود پس اهمیتی نداشت اگر درشت زبانی می‌کرد! برگشت تا سراغ فرهاد برود، اما...

ناگهان با کسی برخورد کرد و آن فرهاد بود که سینه به سینه‌ی هم درآمده بودند! تعادل شیرین بهم خورد و نزدیک بود سقوط کند، اما فرهاد کمرش را محکم گرفت و مانع از افتادنش شد. شیرین گیج از برهم خوردن تعادلش و فرهاد مست از آغوش شیرین، هر دو بهت زده به هم خیره بودند. زودتر از فرهاد، شیرین به خود آمد و دست روی سینه‌ی فرهاد گذاشت و با فشار ملایمی او را به عقب هول داد و از او فاصله گرفت. دست‌های فرهاد در موهایش فرو رفت و چنگ شد؛ شیرین که هنوز کلافه می‌نمود روی تخت نشست و پیشانی‌اش را در دست گرفت، دیگر فراموش کرده بود که به فرهاد چه بگوید! فرهاد اما آب دهان خود را فرو برد و در حالی که ضربان قلبش به شدت بالا بود، با صدایی لرزان ناشی از همین طپش قلب، به در کمد اشاره کرد:

_ من اومدم برات لباس برداشتم، اومدم بگم اگه کمدت به هم ریخته‌اس ببخشید، تازه الان دیدم در رو هم فراموش کردم ببندم.

شیرین برای اینکه زودتر فرهاد را از سر باز کند انگشتان دست آزادش را به حرکت درآورد:

_ اشکال نداره، خودم مرتبش می‌کنم! فقط لطف می‌کنی با بابام تماس بگیری؟ می‌خوام باهاش صحبت کنم.

فرهاد چشمی گفت و تلفنش را از جیب شلوارش بیرون کشید. هر دو برایشان عجیب بود که چگونه ناگهان اینقدر برای هم مبادی آداب شده بودند! فرهاد شماره‌ی عمویش را گرفت و گوشی را به شیرین سپرد و خود از اتاق بیرون رفت، می‌خواست به اتاق برود و شیرین را برای صحبت با پدرش راحت بگذارد اما کنجکاوی از اینکه او چه به پدرش می‌گوید؟ او را کنار دیوار اتاق متوقف کرد.

شیرین اما چند نفس عمیق کشید و وقتی صدای پدرش را شنید با هیجان سلام داد و بعد از احوالپرسی های معمول، لب به اعتراض گشود:


romangram.com | @romangram_com