#احساس_آرام_پارت_271

_ فقط من رو هرچه زودتر برسون خونه

فرهاد با تکان دادن سرش از دستورش اطاعت و با دستش به در خروجی اشاره کرد. شیرین احتیاج به جای خلوت داشت، جایی که فرهاد را نبیند، اما...

شش ماه؟! چطور این شش ماه را دوام می‌آورد؟!

از بیمارستان خارج شدند، فرهاد منتظر شیرین نماند و زودتر از او خود را به ماشین رساند، در را باز کرد و سوار شد، شیرین که هنوز عصبی و دلخور بود با حرص در پشتی ماشین را باز کرد و نشست، فرهاد حرکتش را دید ولی به زدن پوزخندی اکتفا کرد و استارت زد، از آیینه جلوی ماشین نگاهی به شیرین انداخت و پایش را روی گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد، با تکان وحشتناکی که ماشین خورد شیرین اخم هایش را بیشتر درهم کرد و به آیینه‌ی وسط ماشین خیره و با دیدن چشمان فرهاد که شیطنت از آنها می بارید رویش را به سمت شیشه ی پنجره ماشین برگرداند؛ تصمیم خودش را گرفته بود، حاضر نبود دیگر اینجا بماند، باید هرچه سریع‌تر با پدرش صحبت می‌کرد و به او می‌گفت تا مقدمات بازگشتش را فراهم کند، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و مغازه های شهر را یکی پس از دیگری تماشا می‌کرد، فرهاد اما آرنج دستش را روی پنجره ی ماشین تکیه داده و انگشت سبابه اش را به لب می‌فشرد و فکر می‌کرد که با آمدن شیرین به خانه اوضاع از آنچه که بود وخیم تر خواهد شد!

بالاخره ماشین از حرکت ایستاد و شیرین با دیدن ساختمان، دستش را پیش برد و ساکش را برداشت، اینبار او بود که منتظر فرهاد نماند و به سرعت پیاده و راه ورود به خانه رو پیش گرفت. فرهاد با صدای بلند خندید و با لحنی تمسخر آمیز شیرین را مورد خطاب قرار داد:

_ آخه مگه کلید داری که اینجوری بدو بدو راه افتادی؟!

شیرین در جا متوقف شد، چشمانش را از حرص محکم روی هم فشار داد و دسته‌ی ساک را در دستش فشرد، برگشت و طلبکار به فرهاد خیره شد:

_ خب زود بیا در رو باز کن دیگه، نمی‌دونی هنوز به استراحت نیاز دارم؟

دل فرهاد از طرز بیان این جمله‌اش قنج رفت، دلش می‌خواست دختر عمویش را در آغوش می‌فشرد، طوری که حتی استخوان‌هایش را له می‌کرد، ناخودآگاه سر انگشتان دستش را روی چشم گذاشت و چند لحظه نگه داشت، سپس هم‌زمان که دستش را برمی‌داشت به معنی اطاعت کمر خم کرد:


romangram.com | @romangram_com