#احساس_آرام_پارت_270
فرهاد از گوشهی چشم نگاهش کرد و در حالی که سعی میکرد لبخند موزیانهاش را کنترل و پنهان کند جواب داد:
_ یه سری توصیه های پزشکی که تو خونه بهت میگم
شیرین سر تکان داد و یک قدم از فرهاد جلوتر افتاد. فرهاد این رفتار شیرین را خوب میشناخت، میدانست حالا دختر عمویش چه در سر میپرواند! در دل به او خندید و با خود گفت:
_ هه! فکر میکنه همین فردا میتونه برگرده!
و ضربهی آخر را زد:
_ تا شش ماه، هر ده روز یکبار باید بیای دکتر وضعیتت رو چک کنه.
شیرین در جا متوقف شد، شش ماه؟! هر ده روز؟! این فاصله زمانی کم تمام برنامههایش را بهم میریخت، او نمیخواست بیش از این آنجا بماند، نمیتوانست تحمل کند. به سرعت به طرف فرهاد برگشت و با بهت نگاهش کرد، فرهاد ابرو و شانههایش را بالا انداخت:
_ انگار اینجا موندگاری!
شیرین دندانهایش را روی هم فشرد و از بین آنها گفت:
romangram.com | @romangram_com