#احساس_آرام_پارت_269
_ روزهای خوبی در انتظارت نیست... انگار از وقتی اومدم تا الان روزهای خوبی داشتم... پسره ی مغرور خودخواه... هیچکاری نمیتونی بکنی... چون همین فردا از اینجا میرم... حالا میبینی!
همزمان که غر میزد لباس هایش را پوشید و از اتاق خارج شد، پسرعموی مغرورش به دیوار روبه رو تکیه زده بود و یک پایش را بالا آورده و به دیوار چسبانده، دستانش را روی سینه جمع و سرش را پایین انداخته و لبخند محوی روی لبانش جا خوش کرده بود. با خود گفت:
_معلوم نیست داره چه نقشه ای برام میکشه که اینجوری داره با بدجنسی میخنده؟!
کامل از اتاق خارج شد و با اخمی در چهره سرش را به سمت چپ خود متمایل کرد! فرهاد که متوجه ی حضورش شد، از دیوار فاصله گرفت و به سمتش گام برداشت، پرسید:
_آماده ای؟! بریم؟!
سخنی جز سکوت از شیرین دریافت نکرد، با دیدن اخم میان ابروانش یک تای ابرویش را بالا داد و خودش جواب خودش را داد:
_ آها پس آماده ای... بریم...!
گوشه ی لبش که سعی میکرد خنده اش را بروز ندهد به پایین کش آمد و دست در جیب حرکت کرد، شیرین آرام ایشی گفت و دنبالش روانه شد؛ اما هنوز چند قدمی برنداشته بودند که با دکتر مواجه شدند، شیرین دست و پا شکسته و با زبان انگلیسی از دکتر تشکر کرد، دکتر انگشتش را به نشانهی هشدار رو به شیرین گرفته بود و جملاتی به شیرین میگفت که او اصلا متوجه نمیشد، اما از بین این جملات اوری تن دیز و سیکس مانتس توجهاش را جلب کرد، احساس خوبی نسبت به آنچه که فهمیده بود نداشت. به جای شیرین، فرهاد پاسخ دکتر را داد و پس از آنکه برای دکتر سری تکان داد، دست پشت شیرین گذاشت و او را به جلو هدایت کرد. شیرین از کنجکاوی اخمی کرد و پرسید:
_ چی داشت میگفت؟!
romangram.com | @romangram_com