#احساس_آرام_پارت_268

صدایش گرفته بود! فرهاد دست از ساک کشید و قدمی به عقب برداشت، حالا مستأصل بود! در اتاق بماند؟ یا بیرون برود و منتظر شود تا شیرین لباس‌هایش را تعویض کند؟! جواب سوالش را خیلی زود گرفت، شیرین به در اشاره کرد:

_می‌شه بری بیرون؟!

فرهاد تند تند سرش را تکان داد:

_آره عزیزم، بیرون منتظرتم، لباس‌هات رو عوض کردی بیا

یک لحظه در ذهنش کلمه‌ی عزیزم اکو شد، فرهاد دستپاچه می‌نمود اما با دیدن نگاه متعجب شیرین خودش را خونسرد نشان داد، با کمی اخم رو به او خم شد و ادامه داد:

_ البته روزهای خوبی در انتظارت نیست عزیــــزم

اینبار عزیزم را با لحنی تمسخرآمیز بیان کرده بود. صاف ایستاد و ادامه داد:

_ بیرون منتظرتم...

بدون لحظه‌ای درنگ به سمت در اتاق حرکت کرد، باید هر چه زودتر از آن وضعیت فرار می‌کرد. شیرین با نگاهش او را تا دم در دنبال کرد، به محض خروجش با حرص به ساک چنگی زد و با تکرار حرف فرهاد زیر لب غرید:


romangram.com | @romangram_com