#احساس_آرام_پارت_267
شروین که از کلام فرهاد کنجکاو شده بود ولی عجلهی او را که دید، دیگر سؤالی نپرسید و گفت:
_نه، برو به سلامت، همه سلام میرسونن... تو هم به شیرین هم سلام برسون، حالا فردا یا پسفردا دوباره تماس میگیرم.
فرهاد با صدای بلند خداحافظی گفت و گوشی را روی تخت پرت کرد، دست پیش برد و تونیک آبی آسمانی و کلاه بافت سفید رنگی به همراه شلوار جین شیرین را برداشت و روی ساعد دستش انداخت.
فرهاد با رسیدن به بیمارستان کارهای ترخیص شیرین را به سرعت انجام داد و خود را به اتاق شیرین رساند. پشت در اتاق کف دستش را روی سینه گذاشت و نفس عمیقی کشید، با زدن چند ضربه به در وارد شد، شیرین به عادت همیشهاش وسط تخت رو به پنجره نشسته بود و دو زانویش را محکم در بغل گرفته بود و آرام آرام اشک می ریخت. فرهاد بلافاصله بعد از ضربه زدن وارد شده بود و شیرین فرصت این را نیافت که اشک هایش را پاک کند و با دیدن فرهاد که به او خیره شده بود به سرعت دستش را روی صورتش کشید و اشک هایش را پاک کرد، زانو هایش را پایین کشید و دو زانو نشست، سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. فرهاد دقایقی از دیدن صورت اشک آلود شیرین ماتش برد، دستش روی دستگیره ی در خشک شد! لحظاتی به همین صورت نگاهش کرد، با لرزشی که حالا در دستانش به وجود آمده بود، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست، به سرعت مسافت بین در اتاق تا تخت را طی کرد و روبروی شیرین ایستاد، شیرین کماکان سرش را پایین نگه داشته و هیچ حرفی نزد، فرهاد به آرامی سلامی کرد و همانطور خیره به چشمان نمناک شیرین دست پیش برد و ساک لباس های او را روی تخت و کنارش گذاشت؛ دوست داشت حرفی بزند تا علت اشکهایش را بفهمد اما هر چه تلاش میکرد چیزی به ذهنش نرسید، با انگشتهایش بازی کرد و نفسی گرفت:
_ ترخیص شدی! همه ی کارها رو هم انجام دادم، لباساتو بپوش بریم!
بالاخره شیرین سر بلند کرد و به چشمهای فرهاد نگاه کرد، فرهاد دستپاچه شد اما نمیخواست این دستپاچگی را نشان دهد، نگاه از شیرین گرفت و دست پیش برد تا لباسها را بیرون بکشد:
_اصلا بذار کمکت کنم...
هنوز حرفش تمام نشده بود که دست شیرین روی ساک نشست:
_خودم میتونم، احتیاج به کمک ندارم.
romangram.com | @romangram_com