#احساس_آرام_پارت_264
با فکر کردن به این که عمر این تحقیرها زیاد نخواهد بود و به زودی از بیمارستان مرخص، و سپس به ایران بازمیگردد، کمکم آرام شد ولی هنوز هم از تهمتی که فرهاد به او زد، ناراحت و دل چرکین بود، در حالیکه گریههایش شدید تر شده بود سر به سوی آسمان سایید و از خدا خواست که به او کمک کند، تصمیم گرفت از این لحظه به بعد در مقابل فرهاد فقط سکوت کند و سخنی بر لب نراند، چرا که میدانست مدت زیادی در آنجا نخواهد بود. پس این چند مدت را هم تحمل میکرد!...
***
روز آخری بود که شیرین در بیمارستان میماند. فرهاد که قبل از خروج از بیمارستان با دکتر شیرین صحبت کرده بود، با خیالی آسوده از حال و احوال او به خانه رفت تا مقداری لباس برای دختر عمویش که اکنون حکم همسر او را داشت بیاورد. با رسیدن به خانه از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شیرین شد. سکوت و سکون اتاق شیرین حسابی توی ذوق میزد، هیچوقت دلش نمیخواست اتاق دختر عموی شاد و شلوغش را اینگونه ساکت ببیند، آهی کشید و به سمت کمد رفت، قبل از باز کردن در کمد فکر کرد آیا کار درستی است که کمد دختری جوان را باز کند و برای او لباس انتخاب کند، با این فکر که مگر چه اشکالی دارد که کمد همسرش را باز کند؟ دست پیش برد تا در آن را باز کند که با زنگ تلفنش دستش در نیمه راه متوقف شد.
با نگاهی یه صفحه ی گوشی دریافت تماس از ایران است، این روزها تمام تماسهای ایران فقط در مورد شیرین بود، پس این تماس هم قطعا برای پیگیری حال شیرین بود. با خوشرویی جواب داد:
_سلام، بفرمایید
صدای ضعیف شروین در گوشی پیچید:
_سلام داداش، چطوری؟! شیرین حالش چطوره؟!
فرهاد قهقهه ای زد و گفت:
_آرومتر پسر... ما خوبیم... هم من، هم شیرین... شماها حالتون چطوره؟!
romangram.com | @romangram_com