#احساس_آرام_پارت_263
_به زودی از دستم خلاص میشی
بعد از گفتن این جمله دیگر ماندن را جایز ندید و با قدمهایی بلند از اتاق خارج شد. از در فاصلهای نگرفته بود که آن قهقههای قبل از ورودش جای خود را به هقهق گریه داد...
به سرعت از بیمارستان خارج شد، هنوز چند قدم را طی نکرده صدای خشمگین ساسان او را در جا متوقف کرد:
_فرهاد!
به جهت صدا برگشت و به طرفش رفت؛ به محض اینکه به او رسید دست ساسان عقب رفت و با شدت روی صورتش فرود آمد، چه بهانهای بهتر از این؟! بغضش شکست و اشکهایش روی گونه جاری شد، به راستی که خود را مستحق این سیلی میدانست، ساسان بعد از ضربهای که به صورت فرهاد زد سرش را در آغوش گرفت و در حالی که نوازشگر دستش در موهای فرهاد چنگ شده بود، زیر گوشش دردمندانه زمزمه کرد:
_مرده شور عاشقیت رو ببرن
با خروج فرهاد از اتاق، گریهی بیصدای شیرین تبدیل به هق هق های بلندی شد، چطور ممکن بود که فرهاد در موردش چنین فکر کند؟! مگر میشد فرهاد آرام و صبور و مهربان آنقدر سنگدل شود که اینگونه او را مورد تهمت و افترا قرار دهد؟! باورش محال بود! اگر با گوش های خود نمیشنید باور نمیکرد که با بی رحمی هرچه تمام تر به او بگوید که چشمش به دنبال مردی غریبه است. برای او ساسان فقط حکم یک دوست را داشت که قرار بود به وی کمک کند تا درمان شود؛ هیچ قول و قراری با این مرد یا مادرش نگذاشته بود...
به سختی گریه و با خود فکر میکرد چرا فرهاد به این تندی واکنش نشان داد؟! او قرار بود فقط برای درمان کنارش باشد و بعد از این برگردد، حتی تصمیم به سکونت در آن شهر دلگیر لعنتی را هم نداشت.
تمام این سؤالها ذهن خسته و آشفته ی او را آشفته تر میکرد. دوست داشت بنشیند و با فرهاد صادقانه سخن بگوید، درست مثل گذشتهها! دلش برای پسر عمویش میسوخت چرا که میدانست منشأ این رفتارها خود اوست، او با رفتارش تخم کینه و بی رحمی را در دل پسر عموی مهربانش کاشت و حالا باید عواقب آن رفتار را هم میدید.
romangram.com | @romangram_com