#احساس_آرام_پارت_262
با این سوال نامربوط شیرین، فرهاد عصبی قدمهای بلندی به سمت شیرین برداشت و کنار تخت او متوقف شد، خم شد دستانش را کنار شیرین روی تخت گذاشت، شیرین جا خورد و کمی عقب کشید، شراره های خشم را در چشم فرهاد می دید اما دلیلی برای این همه خشم نه! خیره در چشمان خشمگین فرهاد بود که صدای فریاد فرهاد بلند شد:
_ واقعا نمی دونی؟! صدای کرکر خنده ات تو بیمارستان پیچیده بود تا منو دیدی اخم کردی، چیه؟! من گازت می گیرم که اینجوری به من اخم میکنی و با ساسان قهقه می زنی؟ یا نه، شاید هم چون ساسان نشونه های اون مرد ایده آلت رو داره اینجوری باهاش خوش میگذرونی؟
پره های بینی اش از خشم باز و بسته می شد نفسی کشید و ادامه داد:
_ اوهوم، آره همینه، ساسان خوش رو و بذله گو و شاده، شیطون و پر شر و شوره، این همون مردیه که آرزوشو داشتی، این همون کسیه که به خاطرش به من گفتی ازت متنفرم، تو همچین مردی میخوای، خیلی دلت می خواست الان به جای من اون شوهرت بود آره؟!...
با این حرف های بی رحمانه ی فرهاد اشک در چشمان شیرین حلقه شد ناباور چشم به چشمان خشمگین فرهاد دوخت و با آخرین جمله ی او اشک هایش همچون ابر بهار باریدن گرفت، حرفی نزد، سخنی نگفت، تنها نگاهش کرد و اشک ریخت، فرهاد اما دلش لرزید و از اشک های مظلومانه شیرینش آرام شد، سست شد و روی تخت پشت به شیرین نشست و دردمندانه در خود جمع شد.
برای لحظهای از خود متنفر شد، دستهایش را محکم روی صورتش میکشید و با گریستن فاصلهای نداشت. کاش میتوانست مانند شیرین به راحتی اشک بریزد، کاش کسی این بهانه را برای او ایجاد میکرد.
همانطور که پشتش به شیرین بود از جا برخاست:
_قبل از اینکه بیام، دکترت رو دیدم! به زودی از بیمارستان مرخص میشی...
سرش را برگرداند، حالا شیرین نیمرخ صورتش را میدید، آب دهانش را قورت داد و به سختی گفت:
romangram.com | @romangram_com