#احساس_آرام_پارت_261
جمله آخر مانند پتکی بود که بر سر فرهاد فرود آمد، تمام فکرهای سیاه به یکباره در ذهنش نقش بست و چون سیلی خروشان هجوم آورد. اینکه شیرین وقتی به او می رسد اخم هایش در هم گره می خورد ولی به دیگران که می رسد اینگونه خوش اخلاقی می کند، به بخش بایگانی ذهنش رفت و فکر کرد، از خودش پرسید اصلا شیرین تا به حال کنار او اینگونه قهقهه زده است؟! هر چقدر که فکر کرد چیزی به خاطر نیاورد و همین باعث شد که بی قرار تر و آتش خشمش شعله ور تر شود، انگشت شست و اشاره را دور لبش کشید و به ساسان که از جایش بلند می شد و جواب شیرین را می داد نگاه کرد
_ خواهش میکنم، بهتره به دکترتون بگین برای درمانتون از منم به عنوان دارو استفاده کنن.
خندیدن ساسان و لبخند شیرین فرهاد را بیش از پیش دگرگون کرد، خود دلیل این حساسیتش را نمیفهمید! حساس و زودرنج شده بود؟ دستی پشت گردنش کشید و چشمانش را محکم روی هم فشار داد. ساسان در حین رد شدن از کنار فرهاد ادامه داد :
_ البته اگر بعضیا اجازه بدن...
زیر چشمی نگاهی به فرهاد انداخت، فرهاد اما عصبی تر از این حرف ها بود که به شوخی های دوستش بخندد، مخصوصا اینکه خیال می کرد اصلا شوخی هایش خنده دار نیست و عجیب روی مغزش رژه می رود، پوفی کشید و رویش را به سمت دیوار کج کرد، ساسان دستی روی شانهی فرهاد کوبید و با صدای بلند به شیرین خداحافظی گفت و رفت. با خروج ساسان، شیرین سرش را پایین انداخت و سلام کرد.
همین سلام حکم کبریت کشیدن در انبار باروت را داشت، به نظرش مسخره ترین حرف دنیا در این زمان همین سلام شیرین بود! دستی داخل موهایش کشید و سمت شیرین چرخید و با تمسخر جواب داد:
_علیک سلام خانوم، حال شما؟ خوب هستین؟ بله! چرا نباشید؟ حتما خوب هستین ماشالله انگار عالی هستین که صدای خنده هاتون تا انتهای راهرو می اومد. اصلا چرا بد باشین؟! دارین مرخص هم که میشین الحمدالله.
شیرین مبهوت و گیج به فرهاد نگاه کرد، این فرهاد مقابلش را نمی شناخت، اصلا نمی توانست دلیل این همه خشم فرهاد را بفهمد، حالا که همه چیز خوب پیش رفته و بیماریاش رو به بهبود بود، فرهاد می توانست از شرش خلاص شود و دیگر مجبور به تحملش نباشد! آب دهانش را پایین فرستاد و انگشت هایش را در هم پیچاند و سعی کرد همان شیرین رک همیشگی باشد
- فرهاد چیزی شده؟ تو از چیزی ناراحتی؟!
romangram.com | @romangram_com