#احساس_آرام_پارت_260

_مگه نه شیرین بانو؟!

فرهاد خون خونش را می خورد، حدس اینکه آن دو قبل از رسیدنش در حال مسخره کردنش بودند، کار سختی نبود؛ به طرف ساسان دستش را در هوا پرتاب کرد و فریاد کشید:

_بسه دیگه شورشو درآوردی، پاشو برو شرکت

ساسان خنده اش را جمع کرد، ناراحت شده بود ولی باز هم به روی خود نیاورد و جواب داد:

_خب بابا، چرا داد می زنی وحشی؟!

رو به شیرین ادامه داد

_ببخشید دیگه، می بینین که اخراج شدم، تا دیداری دیگر بدرود

شیرین از وضعیت موجود احساس نارضایتی می کرد، حس یک مجرم را داشت که وقت ارتکاب جرم مچش را گرفته بودند، لبخند تصنعی زد:

_ممنونم که اومدین، حضورتون خوشحالم می کنه


romangram.com | @romangram_com