#احساس_آرام_پارت_259
فرهاد اما نگاهش به شیرین بود، اطمینان داشت که صدای قهقهی شیرین را شنیده است، اما... یعنی آنقدر از او تنفر داشت که با دیدنش خندهاش به اخم تبدیل شد؟ در کسری از ثانیه چهرهاش برزخ شد و بی توجه به سوال ساسان زخم کهنهی قلبش سر باز کرد و تا زبانش راهی و به زهر کلام تبدیل شد، فریاد زد:
_بخند شیرین خانم! بخند دختر عمو! به ساسان که میرسی خوب خوش و بش میکنی، من رو میبینی اخمهات رو تحویلم میدی؟!
فرهاد نگاه تندی به ساسان انداخت :
_ شما واسه کار دیگه اومدی یا برای خندیدن؟
درک عصبانیت فرهاد برای ساسان سخت بود، لبهایش را جمع و سعی کرد خودش را کنترل کند، فرهاد وقتی این طور عصبی می شد واقعا غیر قابل تحمل بود، انگار نه انگار که خودش گفت به ملاقات شیرین برود! دستی به گردنش کشید و سعی کرد همان حالت شوخی را حفظ کند، زبان روی لب کشید و با لبخند به فرهاد خیره شد، به سر تا پای فرهاد اشاره کرد:
_والا ذکر خیر شما بود، داشتم برای شیرین خانم تعریف می کردم وقتی اینجوری میشی من باید جای دندونهات رو از پر و پاچه ملت درمان کنم!
اخمی کرد و گردن کشید:
_بعد هم که خنده بر هر درد بی درمان دواست آقا فرهاد، پس خسته نمیشم، یعنی نمیشیم
نگاه شیطنت آمیزش را سمت شیرین انداخت و با همان لحن مخصوص خودش سرش را تکان داد:
romangram.com | @romangram_com