#احساس_آرام_پارت_265

شروین که از طرز صحبت فرهاد خیالش راحت شده بود که حال خواهرش خوب است نفسی به راحتی کشید و گفت:

_ما هم خوبیم... ولی خب نصفه جونیم دیگه... نگرانیم همه. اوضاع شیرین چطوره؟!

فرهاد به لب پنجره رفت و روی لبه سیمانی آن نشست، نگاهی به حیاط باصفای خانه انداخت، نگاهی به حیاط باصفای خانه انداخت، روزی که وارد این خانه شد و ساسان از او خواست که هم خانه اش شود با دیدن این منظره از خرید خانه منصرف شد و این اتاق را برگزید ولی وقتی قرار شد که شیرین برای درمان راهی این کشور شود به اتاق دیگری نقل مکان کرد تا عشق بیمارش از دیدن این منظره ی باصفا و سرسبز غم دوری از خانواده و بیماری‌اش را فراموش کند، این‌بار هم راحتی و آسایش یارش را به خود ترجیح داده بود!

دست به قاب پنجره گرفت و به کمک آن از جا بلند شد، برای آمدن شیرین به خانه ذوق داشت. آرام جانش می‌آمد!...

مهربان خندید و گفت:

_حالش خوب خوبه، همین امشب مرخص می‌شه، فقط دکتر گفت که برای اطمینان از مساعد شدن حالش باید شش ماه هر ده روز یه چکاب بشه، امشب مرخصش می‌کنن میارمش خونه....

شروین نگران به میان حرفش آمد:

_یعنی باید شش ماه دیگه اونجا بمونه؟! این یعنی حالش کاملا خوب نشده!

فرهاد به دیوار پشتش تکیه داد، چشمانش را بست و آرام گفت:


romangram.com | @romangram_com