#احساس_آرام_پارت_256
ساسان متوجه تغییر چهرهاش شد، لبخندی زد:
_تنها اومدم، فرهاد کار داشت
شیرین نمیتوانست حرف ساسان را باور کند، چرا که میدانست فرهاد هر طور شده خود را به بیمارستان میرساند، اما حالا... خیلی سعی کرد نگرانی خود را پنهان کند، ولی موفق نبود:
_براش اتفاقی افتاده؟
ساسان وحشت را از نگاهش خواند، خندهی بلندی سر داد:
_نه بابا، چه اتفاقی؟ کارهای شرکت هنوز تموم نشده بود مجبور شد که بمونه
صندلی کنار تخت را پیش کشید و روی آن نشست، سپس ادامه داد:
_خب خدا رو شکر انگار بهتری، رنگ رخت جا اومده
شیرین که همچنان به حرفهای ساسان بی اعتماد بود، لبخندی مصنوعی روی لب نشاند:
romangram.com | @romangram_com