#احساس_آرام_پارت_255

ساسان با تردید نگاهش کرد:

_واقعا؟!

فرهاد سرش را تکان داد:

_بله، واقعا، من که اینجا گیر افتادم، تو برو ملاقاتش، اگه تونستم زودتر کارهام رو تموم کنم میام

ساسان همچنان با تردید نگاهش می‌کرد، فرهاد با سر انگشتانش ساسان را هول داد:

_چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟ برو دیگه!

ساسان که از جدیت فرهاد مطمئن شد، به سرعت شرکت را ترک کرد و راه بیمارستان را پیش گرفت.

زودتر از آنچه فکرش را می‌کرد به بیمارستان رسید، پس از کسب اجازه از پرستارها وارد اتاق شیرین شد؛ شیرین روی تخت نشسته و چشمش به قاب پنجره و آسمان پوشیده از ابر بود. صدای در اتاق را شنید، با خیال اینکه فرهاد آمده ضربان قلبش بالا رفت و در دل خوشحال بود، اما برای اینکه دقایقی هر چند کوتاه از گزند حرف‌ها و طعنه‌های فرهاد در امان باشد، سرش را برنگرداند. بالاخره او در این کشور غریب بود و فضای بیمارستان در میان آشنایان و هم‌زبانان خود، جهنم بود چه برسد در جایی که نه او را می‌شناسند و نه می‌توانستند با او صحبت کنند؛ تنها دلخوشی‌اش رفت و آمدهای فرهاد بود، حالا هر چقدر که او را می‌گزید، باز اما وجودش غنیمت بود.

با سلام ساسان سرش را به سرعت برگرداند، طوری که صدای قرچ گردنش بلند شد. مبهوت جواب سلام ساسان را داد و به پشت سر ساسان نگاه کرد، منتظر ورود فرهاد بود، اما وقتی ساسان در را بست امیدش به یأس تبدیل شد.


romangram.com | @romangram_com