#احساس_آرام_پارت_254

_صبر کن! به وقتش می‌برمت قطب جنوب کنار خرس‌های قطبی شش ماه بخواب، ولی اول باید شیرین رو راه بندازی

فرهاد به صندلی تکیه داد و سرش را عقب برد، طوری که حالا صورتش موازی با سقف اتاق بود، در همان حال سرش را به چپ و راست تکان داد و چند بار نام شیرین را زمزمه کرد و ادامه داد:

_شیرین!؟ شیرین رو راه بندازم؟ می‌دونم خیلی پست فطرتیه که همچین فکری کنم، اما دوست ندارم خوب شه! اگه خوب بشه از پیشم می‌ره، اگه خوب بشه طبق قولی که به عموم دادم باید برگردونمش، باید بره ایران!

جمله های آخر را با وحشت ادا می‌کرد. ساسان غصه‌ دار نگاهش کرد و دستش را به نشانه‌ی حمایت روی شانه‌ی فرهاد کوبید. فرهاد کمرش را صاف و دوباره به ساعت خود نگاه کرد و اینبار کلافه دو دستش را محکم روی پایش کوبید:

_وقت ملاقات شد، من نمی‌تونم برم، اون دختر چشم به راهه! ای وای خدا چرا اینجوری شد؟

ساسان اطراف اتاق را از نظر گذراند:

_با این حرکتت کارت رو چند برابر کردی! حالا این کاغذ ها رو باید به ترتیب شماره بچینیم...

خواست خم شود که فرهاد دستش را گرفت:

_نه ساسان، تو دست نزن! تو فقط خودت رو به شیرین برسون!


romangram.com | @romangram_com