#احساس_آرام_پارت_253
نیم ساعت به زمان ملاقات مانده و فرهاد هنوز کارهایش را به سرانجام نرسانده بود، با خود فکر کرد دیدار امروز با شیرین را از دست خواهد داد. از تصورش عصبی و پرخاشگر دستی روی میز کشید و فریاد سر داد:
_لعنتی، لعنتی، لعنتی!
سپس دستانش را روی میز و سرش را روی دستانش گذاشت و با صدای بلند نالید:
_وای خــــدا!
همهی این اتفاقات در کسری از ثانیه اتفاق افتاد، ساسان که پشت میز مقابل فرهاد نشسته و درحال چک کردن لیستهای مرسوله بود، با این حرکت فرهاد از جا پرید و خود را به او رساند و توبیخوار گفت:
_فرهاد! این چه کاریه آخه؟ بچه شدی؟
فرهاد سر بلند کرد و به ساسان خیره شد، ساسان درماندگی را از چهرهاش میخواند، دستی پشت فرهاد گذاشت و خواست دهان باز کند که قبل از او فرهاد به حرف آمد:
_خسته شدم ساسان! خسته شدم. دلم میخواد بخوابم، یه خواب یکساله، شاید هم بیشتر...
ساسان به شوخی پس گردنیای حوالهی فرهاد کرد:
romangram.com | @romangram_com