#احساس_آرام_پارت_252

شیرین به محض رفتن فرهاد، از حرص سرش را روی متکا کوبید و دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. اشک‌های گرمش از گوشه‌ی چشم سرازیر شد و راه گوش‌هایش را پیش گرفته بود، برای لحظه‌ای یادآور آن روزها شد، خاطرات مانند فیلمی که روی دور تند قرار گرفته باشد از نظرش گذشت و شدت فرو ریختن اشک‌هایش را بیشتر کرد.

کاش آن روز پل های پشت سرش را خراب نمی‌کرد، کاش غرور فرهاد را با حرف‌هایش لگدمال نمی‌کرد، حالا که به گذشته برگشته بود می‌دید که فرهاد برای او بد نبود، شیرین اما چشم‌هایش را روی تمام خوبی‌هایش بست و شخصیتش را زیر سوال برد. کاش می‌توانست به فرهاد بگوید اشتباه کرده، کاش از فرهاد می‌خواست که به او اجازه‌ی جبران دهد، اما...

نه! فرهاد دیگر آن فرهاد سابق نمی‌شد! حرف‌هایش نیش دار شده و سوز و کنایه‌ای که می‌زد چون خنجر بر پیکر شیرین فرود می‌آورد.

***

روزها از پی هم می گذشت و درمان شیرین به خوبی انجام می گرفت.

در این بین فرهاد، گاهی اجازه می یافت از نزدیک شیرین را ملاقات کند و گاهی هم فقط از پشت پنجره ی شیشه ای تماشایش می کرد، اوقاتی که از نزدیک ملاقاتش می کرد تمام تلاش خود را به کار می برد تا زخمی به دل بیمار دختر عموی شیرینش نزند، ولی گاهی هم نمی‌توانست خود را کنترل کند و سخنانی تند و گزنده بر لب می آورد و بلافاصله هم پشیمان می شد، او مردی بود که غرورش جریحه دار شده بود و کنترل کردن چنین مردی بسیار سخت است.

گاهی ساسان هم با او همراه می شد و اگر بر حسب شانس اجازه ورود به اتاق شیرین را می گرفتند آن‌قدر بذله گویی و شادی می کرد که شیرین خسته و بی حال هم شاد می شد و می خندید. در این میان فرهاد تنها نظاره گر خنده های از ته دل شیرین می بود.

شیرین گاهی این رفتارها را حق خود می‌دانست و گاهی به شدت دلگیر می‌شد. وقتی فرهاد را نمی‌دید دلتنگش بود و برای دیدنش لحظه شماری می‌کرد، اما وقتی فرهاد به ملاقاتش می‌آمد پس از دقایقی آرزو می‌کرد که هرچه زودتر وقت ملاقات به پایان برسد.

آن روز کارهای شرکت به طرز سرسام‌آوری در هم پیچیده بود، سفارش های شرکت های بزرگ اشتباه جابجا شده بود و این قصور متوجه فرهاد بود، ساسان نیز نگران در کارها کمکش می‌کرد تا هر دو بتوانند این خرابکاری غیر قابل چشم‌پوشی را رفع و رجوع کنند. فرهاد مدام به ساعت نگاه و سعی می‌کرد به انجام کارهایش سرعت ببخشد.


romangram.com | @romangram_com