#احساس_آرام_پارت_251

فرهاد بی توجه به وضعیت شیرین آرام آرام سرش را پایین تر برد و خیره به چشمان شیرین زل زد، دل دخترک در آن لحظه مثل گنجشکی بی‌پناه در سینه می‌تپید، شاید حتی نفس کشیدن را هم از یاد برده بود! ذهنش خالی از هر فکری شد، این طور نزدیکی و این خیرگی نگاه، تمام ذهنش را فلج کرده بود...

فرهاد متوجه دگرگونی حال شیرین شد، دلش می خواست این بازی را بیشتر ادامه دهد اما می دانست عواقب خوبی ندارد. به گمانش تا همین جا هم زیاده روی کرده بود، اما در جدال با این دختر اگر گاهی هم پیروز می شد چیز بدی نبود. لبخندی روی لبش آورد و به عمق چشمان شیرین متمرکز شد

_خانم کوچولو من هر طور که دلم بخواد نگاهت می کنم، هر طوری که دلم بخواد حرف می‌زنم، اصلا شاید دلم بخواد برای دلخوشی تو هم که شده بهت ابراز عشــــق کنم!

عشق را کشدار ادا کرد که در نظر شیرین لحنش تمسخر آمیز آمد، از چشمان فرهاد شیطنت می‌بارید، لبخند جذابی به لب آورد و با ابروهایی که به نشان حاکمیت بالا برده بود ادامه داد:

_اینجوری تو هم زیاد سرخورده نمی‌شی!

و برای تکمیل حرفهایش چشمکی حواله شیرین کرد و از تخت فاصله گرفت و به طرف در خروجی رفت اما قبل از خروج به شیرین که همچنان مبهوت از حرف‌های او بود نگاه کرد و انگشتانش را در هوا تکان داد:

_اگر اجازه دادن دوباره میام دیدنت...

جمله‌اش را با شیطنت خاصی بیان کرد که حتی خودش را به خنده وا داشت.

در اتاق را بست و مانند دیوانگان مستانه خندید و از ذهنش گذشت که گاهی در قالب بازی، ابراز علاقه کردن هم بد نیست...


romangram.com | @romangram_com