#احساس_آرام_پارت_250

- نخیر نمی تونی

فرهاد سر تکان داد و با لب‌های غنچه شده، طوری که حرص شیرین را درآورد گفت:

_خودت می‌دونی که می‌تونم

شیرین با حرص نگاهش کرد:

_بهتره اذیتم نکنی.

فرهاد انگشت اشاره‌اش را مقابل شیرین گرفت:

_هیچ‌وقت نخواستم اذیتت کنم، اما تو این رو نفهمیدی، خیلی راحت جلوی جمع تحقیرم کردی! این تو بودی که اذیتم کردی، اذیت شدن چه حسی داره شیرین؟ هان؟! بگو دختر عمو!

پره‌های بینی شیرین از حرص و بغض باز و بسته می‌شد، با حرکت تند قفسه‌ی سینه‌ی شیرین،که بالا و پایین می‌رفت و متعاقب آن نفس‌هایش که خش‌دار به گوش می‌رسید، فهمید کمی زیاده روی کرده. خواست دهان باز کند که پرستار وارد اتاق شد و اعلام کرد که زمان ملاقات به اتمام رسیده است.

فرهاد از پرستار خواست تنهایشان بگذارد و به او اطمینان داد چند لحظه دیگر اتاق را ترک می کند، پرستار بیرون رفت و فرهاد از روی صندلی بلند شد و دو دستش را دو طرف تخت قرار داد که همین کار باعث تعجب شیرین شد.


romangram.com | @romangram_com