#احساس_آرام_پارت_249

فرهاد بی‌حواس سوالی نگاهش کرد، شیرین این بار خوب معنای نگاهش را فهمید، شانه ای بالا انداخت و به حرف آمد

_نگفتی! و سوم اینکه چی؟...

فرهاد در دل برای زرنگی این دختر کف زد و دستی دور لب هایش کشید تا مبادا لبخند احتمالی روی لب هایش ظاهر شود، اما او هم فرهاد بود و این بازی، بازی او بود، طرح لبخندی با تمسخر روی لب‌هایش نقش بست:

_سوم اینکه می تونه هر چیزی باشه، چیز قابل حدسی نیست. ولی راجع به جمله تو گزینه های محدودی هست که البته خیلی هم مودبانه به نظر نمیان! اینطور نیست؟

سوالش را با پوزخندی تحقیرآمیز پرسیده بود! شیرین که تیرش به سنگ خورده بود و حالا کمی احساس شرم می کرد انگشتان دستش را در هم پیچاند و نفسش را به بیرون فوت کرد و لب به اعتراف گشود

_خب مقصر خودتی اگر اون طوری نگاه نکنی من هم چیزی نمی گم.

فرهاد ابروهایش را با قاطعیت بالا داد و محکم گفت:

_ولی من هر طور که دلم بخواد نگاه می کنم!

حین گفتن این جمله چشم‌هایش را بسته بود و با تمام شدن جمله‌اش چشم‌هایش را باز کرد تا تاثیر حرفش را در چهره‌ی شیرین ببیند. شیرین عصبی مثل دختر بچه های لجباز مشت آرامی روی تخت کوبید و با ابروهای در هم گره خورده به فرهاد نگاه کرد


romangram.com | @romangram_com