#احساس_آرام_پارت_248

_می‌شه اینطوری نگاهم نکنی؟

فرهاد گردنش را راست کرد و دستش را جلوی سینه جمع کرد:

_چطوری نگاه می کنم؟

می خواست بگوید همین طوری خیره ولی احساس کرد که جمله درستی نمی تواند باشد. کلافه نفسش را به بیرون فوت کرد و انگشت اشاره اش را بین دو چشمش به حرکت در آورد:

- همین طوری مثل چی زل زدی به من

فرهاد می‌دانست چیای که شیرین به کار برده بود چه معنی‌ای داشت! با او بزرگ شده بود و همه‌ی رفتارهای شیرین را حفظ بود. با این حال با بدجنسی‌ای که کمتر از خود سراغ داشت، از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد و بازجویانه پرسید:

_مثل چی؟

شیرین کلافه لپش را از داخل گاز گرفت، دوست داشت مثل همیشه جواب معروفش را بدهد ولی وقتی حرفش را مزه کرد، به این نتیجه رسید که حالا در این شرایطی که داشت و مخصوصاً با رفتارهای فرهاد، این جواب مناسبی نیست. فرهادی که در ایران دیده بود با فرهاد اینجا زمین تا آسمان تفاوت داشت و کاملا غیر قابل پیش‌بینی بود، پس فکر کرد کوتاه بیاید بهتر است. چشمانش را روی هم فشرد ولی نمی توانست چیزی در جوابش نگوید، شاید اگر کمی زبل می شد و یک دستی می‌زد می توانست خود را از این وضعیت نجات دهد، پس نگاه از فرهاد گرفت:

_هر وقت تو جمله ات رو کامل کردی من هم مثل چی رو بهت توضیح می‌دم.


romangram.com | @romangram_com