#احساس_آرام_پارت_247

_جایی نمی‌رم، حالت که خوب شد هر جا خواستی بری برو، مختاری، ولی فعلا امانتی!

شیرین نگاه غمزده‌اش را به فرهاد دوخت:

_به هر حال مجبور نیستی فقط به صرف اینکه دستت امانتم من رو تحمل کنی!

از این رفتارهای فرهاد کاملا گیج شده بود، نمی دانست کدام حرفش را باور کند؟! اینکه تحملش می‌کند؟! یا او را زن خود می‌خواند؟! درک فرهاد برایش دشوار بود، البته اگر با خودش صادق می بود قبلا هم درکی از این مرد نداشت...

با وجود حرف ها و دلایلِ فرهاد هنوز ذهنش درگیر آن کلمات بود همون طور که من تحملت کردم هر چه با خود فکر می‌کرد، به هیچ‌وجه نمی توانست خودش را راضی کند که کسی مجبور به تحملش شود مخصوصا اگر آن شخص فرهاد باشد!

شیرین بار دیگر آب دهانش را قورت داد و به زحمت کمی خودش را بالا کشید و با جدیت به فرهاد خیره شد

- از اینکه به دیگران تحمیل بشم بیزارم، بازم می‌گم مجبور به تحملم نیستی.

فرهاد با چشم‌های ریز شده دقیق نگاهش کرد، لبش را از داخل می‌جوید، سری روی شانه خم کرد و بهتر دید به جای سر به سر گذاشتن با این دختر یک دنده نوع برخوردش را عوض کند، اگر به چشم یک بازی به آن نگاه می کرد شاید از بار عذاب وجدانش کم می شد. با این فکر سرش را روی شانه دیگرش گذاشت و دستی به فکش کشید و همچنان به شیرین زل زد. شیرین از این همه خیرگی نگاه کلافه شد و نگاهش را به سقف اتاق دوخت، فرهاد کلافگی‌اش را احساس می‌کرد ولی از طرفی حسی موذی به او می‌گفت که به ادامه ی این بازی علاقمند شده است...

شیرین اما نفس پر صدایی کشید که با خس‌خس سینه‌اش همراه بود، لب بالاییش را به دندان گرفت و سعی می‌کرد زیر سنگینی نگاه فرهاد تاب بیاورد، اما چند لحظه که گذشت طاقت نیاورد و با حرص به فرهاد نگاه کرد:


romangram.com | @romangram_com