#احساس_آرام_پارت_246
_نگران نباش، زود تموم میشه!
مستقیم به چشمانش نگاه کرد و ادامه داد:
_میدونم که دلت نمیخواد من رو ببینی، میدونم که از من متنفری، میدونم که مرد ایده آلت نیستم، میدونم که از من بدت مییاد، ولی مجبوری تحمل کنی، همونطوری که من مجبورم تحملت کنم...
نگاه مبهوت و متعجب شیرین برایش مثل تلنگری بود، خودش هم نفهمید چطور این حرف ها را به زبان آورده بود؟ قرارش با خودش را یادش آمد، با خود قرار گذاشته بود که دیگر تندروی نکند، آزارش ندهد و فقط مراقبش باشد. کلافه دستی داخل موهایش سر داد و نگاهش را دور اتاق چرخاند و در آخر روی چشمان متعجب شیرین ثابت ماند، در این وضعیت که شیرین نیاز بیشتری به محبت و مراقبت دارد تند روی کرده و عقده های گذشته یا خستگی این چند مدت را بر سر شیرین خالی کرده...
نگاه مبهوت شیرین کم کم رنگ بغض و دل شکستگی گرفت، به زحمت آب دهانش را قورت داد و سعی کرد همان دختر محکم و حاضر جواب گذشته باشد:
_مجبور نیستی تحملم کنی! می تونی بری، تا همین جا هم بیشتر از انتظارم زحمت کشیدی، ممنونم بابت زحمت های که بهت دادم ولی حالا می تونی بری...
فرهاد لب زیرینش را به دندان گرفت و چشمانش را برای چند لحظه بست تا بتواند بر خود مسلط شود، هم تمرکز کند هم خراب کاریاش را جبران کند و هم اینکه غرورش جریحه دار نشود:
_من جایی نمیرم، اول اینکه زن من هستی، دوم اینکه باید مراقبت باشم تا درمانت کامل بشه، سوم اینکه...
زبان روی لبش کشید و چشم باز کرد، سوم اینکه چه؟ اگر ادامه میداد مسلما عشقش را به شیرین اعتراف میکرد! توانایی ادامه جمله اش را نداشت، باید جمله اش را اصلاح میکرد، اخم کرد و نفسی آه مانند از سینه بیرون و یک تای ابرویش را بالا داد:
romangram.com | @romangram_com