#احساس_آرام_پارت_245

_ حالت خوبه؟! همه چی رو به راهه؟!

شیرین انگشتانش را در هم گره زد و جواب داد:

_خوبم

ولی صدایش آن‌قدر ضعیف بود که فرهاد از تکان لبهایش توانست حدس بزند که گفته خوبم...

فرهاد صندلی کنار تخت را جلو کشید و روی آن نشست، لبهایش را محکم روی هم فشار داد، احساس می کرد که باید چیزهایی را برای شیرین توضیح دهد، اما چه؟ خودش هم نمی‌دانست! چند بار پلک زد و عاقبت گفت:

_دکتر نمی ذاشت بیام ملاقات، روز اول اومدم خواب بودی، بعدش گفتن به خاطر یه سری آزمایش ممنوع الملاقاتی، تا اینکه امروز اجازه دادن، گفتن از فردا درمان رو شروع می کنن

شیرین سرش را بالا آورد و پرسید:

_ کی تموم می‌شه؟ می‌خوام زود برگردم ایران

فرهاد به این فکر کرد واقعا با وجود این بیماری هنوز هم نمی خواهد به خاطر بهبود خودش کمی وجودش را تحمل کند، از این فکر پوزخند صدا داری زد که شیرین را لرزاند، دستی به صورتش کشید و ناخواسته تلخ جواب شیرین را داد:


romangram.com | @romangram_com