#احساس_آرام_پارت_244

_ من می‌رم دوش بگیرم زنگ بزن پیتزا بیارن. گشنمونه

فرهاد شیر آب را بست و گفت:

_باشه، تو برو تا من این تابه رو بشورم و زنگ بزنم.

دقایقی بعد، تلفن را برداشت تا سفارش دو تا پیتزا بدهد

***

روز سوم این اجازه به فرهاد داده شد تا با مجهز شدن به وسایل استریل و پوشیدن گان، وارد اتاق شیرین شود. به آرامی در اتاق را باز کرد و به خیال اینکه شیرین خواب است درون اتاق سرک کشید اما با دیدن شیرین که روی تخت نشسته و از پنجره‌ی اتاق به آسمان ابری و دلگیر لندن خیره شده بود، از ذهنش گذشت که مثل فرشته ها آرام و معصوم شده است، با این فکر لبخندی روی لبش نقش بست و در اتاق را کمی به جلو هول داد، پای راستش را بلند کرد، صاف و تمام قد ایستاد و قیافه‌ای جدی به خود گرفت؛ این بار در را کامل باز کرد که شیرین از باز شدن در توجهش به آن نقطه جلب و فرهاد وارد اتاق شد.

هر دو لحظاتی خیره به هم نگاه کردند، فرهاد زودتر به خود آمد، گلویی صاف کرد تا کمی به خود مسلط شود، در را آرام بست و به سمت تخت حرکت کرد، کنار تخت ایستاد و نگاهش را به چشمان شیرین دوخت. گلویی صاف کرد:

_ سلام

سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت؛ فرهاد اما هنوز خیره نگاهش می کرد، قدمی دیگر به سمت تخت برداشت و پرسید:


romangram.com | @romangram_com