#احساس_آرام_پارت_243
فرهاد شیر آب را باز کرد و گفت:
_ آره تو راست میگی مرد!
و مجددا خندید که ساسان مشتی حواله ی بازویش کرد و گفت:
_از بیمارستان میایی؟! حال شیرین چطوره؟!
فرهاد سرش را بالا گرفت و به دیوار روبرویش چشم دوخت، کمی سکوت کرد و نفس عمیقی کشید و جواب داد:
_دکتر میگه خوبه، ولی من مطمئن نیستم، احساس میکنم یه چیزی رو از من مخفی میکنن، میدونم حالش بده، از رنگ و روش پیداست
ساسان به کابینت کنارش تکیه داد و گفت:
_خب شاید میدونن میتونن درمانش کنن که چیزی نمیگن، یا اینکه هنوز مطمئن نیستن، نگران نباش بالاخره باید بگن
فرهاد اوهومی گفت و سکوت کرد، ساسان ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com