#احساس_آرام_پارت_25
بالاخره روز کنکور فرا رسید. او با دلی مشوش و پر از دلهره عازم محل برگزاری کنکور شد. به هنگام ترک منزل، پدرش میخواست او را همراهی کند و تا پایان امتحان بیرون از محل برگذاری امتحان منتظرش بماند ولی شیرین از او تقاضا کرد که اجازه دهد تنها برود و او هم مثل دیگر افراد خانواده در منزل منتظر بازگشتش بماند.
وقتی به محل برگذاری امتحان رسید در دل خود را لعنت کرد که چرا اجازه نداد پدرش او را همراهی کند؟! به هرحال حالا که تنها آمده بود باید بقیه ی راه را هم تنها می رفت.
وارد محل برگذاری امتحان شد و روی صندلی که برای او در نظر گرفته شده بود و شماره ی ردیفش با شماره کارت ورودش یکی بود نشست. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. چند نفس عمیق کشید و منتظر پخش شدن سؤالات امتحانی شد. وقتی سؤالات را کنار پای متقاضیان گذاشتند بعد از چند دقیقه به همه اجازه دادند که برگه های سؤالات را بردارند و شروع کنند. شیرین برگه اش را برداشت و قبل از شروع هرکاری به آن نگاهی انداخت و مشغول محک زدن سؤالات شد، وقتی از این کار فارغ شد، با آرامش به همه سؤالات جواب داد، در تمام مدت امتحان سرش در برگه های امتحانی بود و به چیزی جز سؤالات کنکور که پیش رویش بود فکر نمی کرد، وقتی بعد از گذشت سه ساعت کارش به پایان رسید اینبار از اول شروع به مرور کردن سؤالات و جوابهاش شد تا ببیند آیا سؤال بی جوابی را جا نیانداخته باشد؟ وقتی مطمئن شد دوباره شروع به مرور کردن سؤالات و اینبار مطمئن تر از قبل از جایش بلند شد و پاسخ نامه ی خود را در اختیار یکی از مراقبین جلسه ی امتحانی قرار داد، مراقب که خانم جوان زیبایی بود پاسخنامه را از دستش گرفت و نگاهی سرسری به آن انداخت و بعد به چهره ی شیرین نگاه کرد و با لبخندی زیبایی که به لب آورد به شیرین اجازه ی رفتن داد. وقتی از محل برگزاری امتحان خارج شد نفسی به راحتی کشید و راه خانه را در پیش گرفت.
غروب شده بود که به خانه رسید. زنگ آیفون را فشرد و وقتی صدای پدرش را شنید گفت:
_سلام بابا، من اومدم.
آقا سعید در جوابش گفت:
_ سلام بابا، خوش اومدی؛ خسته نباشی؛ بیا تو.
سپس دکمه ی آیفون را فشرد و در با تیکی باز شد. شیرین وارد خانه شد و در را پشت سرش بست. فاصله ی کوتاه در حیاط تا در ساختمان اصلی را با قدم های کوتاه و مطمئن برداشت، آقا سعید جلوی در ساختمان منتظر دخترش بود و می خواست از چهره ی او بفهمد که در کارش موفق شده یا نه؟! اما شیرین هیچ عکس العمل خاصی از خود نشان نداد. وقتی به پدرش رسید مجددا سلام کرد و آقا سعید در جوابش پرسید :
_ امتحانت چطور بود بابا؟ خوب بود؟ تونستی راحت به سؤالات جواب بدی؟!
romangram.com | @romangram_com