#احساس_آرام_پارت_24
ستاره خانم معترضانه گفت:
_ وحیـــــد
آقا وحید با همان لبخند ادامه داد :
_جـــونم؟ خب راست می گم دیگه، هیچ کس نمیتونه با شیرین من رقابت کنه، من می دونم هرکسی که قصد رقابت با اون رو داشته باشه حتما کم می یاره و شکست می خوره.
فرهاد لبخندی زد و سکوت کرد. ترجیح داد پدر و مادرش هرطور که دوست دارند فکر کنند. ولی او حرفهایی را در دل داشت که نمی توانست به زبان بیاورد. پس سکوت را پیشه ی خود ساخت تا وقتش که شد، حرفای دلش را عنوان کند.
***
صبح خیلی زود شیرین با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. از تخت پایین آمد و به سمت دستشویی روانه شد. دست و صورتش را شست و وضو گرفت تا قبل از هر کاری نمازش را بخواند. بعد از وضو گرفتن به سوی آشپزخانه رفت تا لقمه ای نان و پنیر برای خود درست کند و ضمن بالا رفتن از پله ها آن را میخورد.
بعد از خواندن نمازش دستان خود را بالا گرفت و از خدا خواست تا در تمام امور زندگیش او را یاری کند، وقتی روی صندلی اش نشست دیگر به چیزی جز درسش فکر نمی کرد...
شیرین به درس خیلی علاقه داشت و همیشه در مدرسه شان شاگرد ممتاز بود. با اینکه همه روی قبولی شیرین در کنکور شرط می بستند ولی او زیاد به این مسأله خوش بین نبود، دوست داشت آنقدر درس بخواند تا دیگران را از خود ناامید نکند. با اینکه تمام درس هایش را از حفظ بود، ولی برنامه ی فشرده ای را برای خود تنظیم کرده بود تا بتواند به راحتی در رشته ی مورد علاقه اش یعنی مهندسی معماری قبول شود، روزها و ماهها از پی هم می گذشتند و شیرین آنقدر مشغول درس خواندن بود که دیگر وقتی نداشت تا حتی ساعتی را با خانواده ی خود بگذراند.
romangram.com | @romangram_com