#احساس_آرام_پارت_240

- بیا داخل کم چرت بگو

دست‌های ساسان کنار بدنش افتاد و طلبکار یک قدم به جلو برداشت:

- داداش جوری می گی چرت نگو انگار واقعا چرت می‌گم! مگه من راجع به خودم چرت می‌گم؟! بعد تو به جای سلام همه‌اش نگاهم می کنی اونم با یه حالت خاص...

سمتش چرخید و این بار لبخندی روی لبش نشست و به ساسانی که هنوز جلوی در ایستاده بود نگاه کرد

- علیک سلام. وای بیا داخل ساسان کم آسمون ریسمون بباف!

ساسان نفسش را به بیرون فوت کرد و وارد شد و چینی به بینی اش انداخت و سری از روی تاسف تکان داد:

- ای ساسان بی‌چاره، اینجا هم انگار غذاش سوخته و چیزی برای شکم بی‌چاره ات نیست.

فرهاد دستی به صورتش کشید و همان جا از فکرش گذشت که کاش آرزوی راه نجاتی نمی کرد، ساسان با پر حرفی هایش داشت سرش را منفجر می کرد، برای اینکه زبانش را کوتاه کند طلبکارانه نگاهش کرد

- ببینم اصلا تو چرا در زدی؟ مگه کلید نداری؟!


romangram.com | @romangram_com