#احساس_آرام_پارت_239

آرزو کرد که ای کاش معجزه ای رخ می داد یا دستی او را یاری می کرد و از این دست این افکار نجاتش می داد.

با صدای شنیدن زنگ در سرش ناخودآگاه سمت در خروجی آشپزخانه چرخید، به گمانش دست یاری کننده سمتش دراز شده بود... تکیه اش را از سینک گرفت و سمت در خروجی رفت.

صدای زنگ دوباره به صدا در آمد، از داخل آیفون به صورت خندان ساسان نگاه کرد، قطعا این بار خدا صدایش را شنیده بود و کسی را برای نجاتش فرستاده بود.

در را باز کرد و منتظر شد تا ساسان خودش را به در ورودی برساند به قامت ساسان نگاه کرد و از خودش پرسید چطور می شود که کسی حالش رو به راه باشد؟

ساسان که نگاه او را متوجه خودش دید، ایستاد و نگاهی به خودش انداخت و دوباره نگاهش را به او دوخت

- زود بگو چه مشکلی برام پیش اومده؟

کمرش را چرخاند و ادامه داد:

- قیافه‌ام کج شده؟! بین راه تصادف کردم و نیاز به صاف کاری دارم؟ بگو بگو من تحملش رو دارم.

به چرت و پرت گفتن های ساسان خندید و از جلوی در کنار رفت


romangram.com | @romangram_com