#احساس_آرام_پارت_238

بیا برگرد تو بارون به اشکام نگاه کن

دیگه تنهام نذارو منو آروم صدا کن

بیا برگرد ببین من چی کشیدم تو نبودی بیا بازم تو قلبم یه آشوبی به پا کن

(مرتضی مخبر نژاد)

ترانه تمام شده بود و ترانه‌ای دیگر در حال پخش بود، فرهاد اما لب هایش بی اراده به هم می خورد و حواسش نبود که سطر آخر را مثل یک ذکر مرتب تکرار می کند

بیا بازم تو قلبم آشوبی به پا کن

با شنیدن بوی سوختگی که به مشامش خورد، حواسش دوباره جمع شد. زیر گاز را زود خاموش کرد و تابه را روانه ی سینک و شیر آب را زود باز کرد.

نفسش را به بیرون فوت کرد و چنگی داخل موهایش زد. می خواست با آشپزی هم فکرش را آزاد کند و هم کمی به فکر شکم بی نوایش باشد که این روزها انگار خودش را هم فراموش کرده بود.

به سینک تکیه زد و دستی به صورت خسته اش کشید و نفسش را مثل یک آه به بیرون فوت کرد، با انگشت شست و اشاره شقیقه هایش را فشرد، دلش می خواست برای لحظه ای هم که شده ذهنش آرام بگیرد.


romangram.com | @romangram_com