#احساس_آرام_پارت_234
آقا وحید سعی کرد خنده اش را کنترل کند؛
_آخه پسر خوب، تو اگه می خواستی طلاقش بدی با این کلک اونو نمی کشیدی اونور! فکر کردی من نفهمیدم به جز ازدواج راه دیگه ای هم برای بردنش بود؟!
وای خدای من بابا متوجه شده این را فرهاد در دلش گفت و محکم به پیشانی اش کوبید؛ خنده اش گرفت ولی سکوت کرد تا پدرش به صحبتش ادامه بدهد؛
_ می دونم چی تو کله اته، ولی راه های دیگه ای هم بود بابا، اینجوری به اون چیزی که می خوای نمی رسی...
فرهاد حرفش را قطع کرد و گفت:
_بابا من چیزی تو سرم نیست، فقط برای یه مدتی اینجا مهمون منه، به خدا باور کنید هیچ کار خلافی نمی کنم.
آقا وحید تک خنده ای کرد و در جواب پسرش گفت:
_صلاح کار خویش خسروان دانند
پس از آن خداحافظی و تلفن را قطع کرد؛ فرهاد هجوم خون را به صورتش احساس کرد، انگشت شصتش را بین دندان هایش گرفت و میان لبخند به آینده ی نامعلومش به حرفی که پدرش زده بود فکر کرد.
romangram.com | @romangram_com